تبليغاتX
رانده شده از قبیله -

رانده شده از قبیله

اخرین باز مانده قبیله

میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش.

به خدا میبرم از شهر شما دل شویده و دیوانه خویش.

میبرم تا در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ گناه.

شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه

میبرم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید محال

میبرم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 16:29  توسط اکتای  |