تبليغاتX
رانده شده از قبیله

رانده شده از قبیله

اخرین باز مانده قبیله

 

عشق را وارد کلام کنیم

تا به هر عابری سلام کنیم

و به هر چهره ای تبسم داشت

ما به آن چهره احترام کنیم

هر کجا اهل مهر پیدا شد ،

ما در اطرافش ازدحام کنیم

چشم ما چون به سرو سبز افتاد ،

بهر تعظیم او قیام کنیم

....زندگی در سلام و پاسخ اوست

عمر را صرف این پیام کنیم

در عمل باید عشق ورزیدن

گفتگو را بیا تمام کنیم

* عابری شاید عاشقی باشد       پس به هر عابری سلام کنیم*

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 16:32  توسط اکتای  | 

میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش.

به خدا میبرم از شهر شما دل شویده و دیوانه خویش.

میبرم تا در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ گناه.

شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه

میبرم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید محال

میبرم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 16:29  توسط اکتای  |