تبليغاتX
رانده شده از قبیله

رانده شده از قبیله

اخرین باز مانده قبیله

عشق يعني از سپيده تا سحر ..
عشق يعني پا نهادن در خطر..
..عشق يعني عقل شد مدهوش تو
عشق يعني عاقبت آغوش تو..
عشق يعني غوطه خوردن بين موج ..
عشق يعني رد شدن از مرز اوج.
عشق يعني آفتاب بي غروب.
عشق يعني آسمان ، يعني فروغ.
عشق يعني آرزو ، يعني اميد .
عشق يعني روشني ، صبح سپيد.
عشق يعني نغمه هاي مهربان.
عشق يعني رقص آب و آينه.
عشق يعني عقل شد مدهوش تو.
عشق يعني عاقبت آغوش تو.
عشق يعني اشک ، عاطفه .
عشق يعني يادگاري ، خاطره.
عشق يعني لايق مريم شدن.
عشق يعني با خدا همدم شدن .
عشق يعني جام لبريز از شراب.
عشق يعني تشنگي ، يعني سراب.
عشق يعني خواستن ، بال بال زدن.
عشق يعني سوختن ، پر پر زدن.

 
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 12:55  توسط اکتای  | 

هميشه اينگونه بوده است ...

هميشه اينگونه بوده است کسي را که خيلي دوست داري زود از دست مي دهي...پيش از

 آنکه خوب تگاهش کني ، مثل پرنده اي زيبا بال مي گشايد و دور مي شود ...فکر مي کردي مي تواني تا

 آخرين روز که زمين به دور خود مي گردد و خورشيد از پشت کوهها سرک مي کشد  در کنارش

 باشي ...هنوز بعضي حرفهايت را به او نگفته بودي ... هنوز همه لبخندهايت را برايش نزده

 بودي...هميشه اينگونه بوده است کسي که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو مي رود ...وقتي به

 خود مي آيي که حتي ردي از او در خيابان هم نيست...فکر مي کردي مي تواني با او به همه باغها سر

 بزني... و خردهاي نان را به مر غابي هاي تنها بدهي... وهنوز روزهاي زيادي بايد با او به تماشاي موجها

 مي رفتي ...هنوزبايد ساعتهاي صميمانه اي با او اشک مي ريختي.

هميشه اينگونه بوده است ، او که مي رود ، او که براي هميشه مي رود ، آنقدر تنها مي شوي که نام

 روزها را هم فراموش مي کني...از عقربه هاي ساعت مي گريزي و هيچ فرشته اي به خوابت نمي

 آيد ...احساس مي کني به دره اي تهي از باران و درختان سقوط کرده اي...احساس مي کني کلمات

 لال شده اند...پل ها فرو ريخته اند...کفشها پاره شده اند...دستها يخ کرده اند...ويرانه ها سوخته اند...

 

راستي اگر هنوز او نرفته است ، اگر هنوز باد همه شمعها را خاموش نکرده است...اگر هنوز مي تواني

 برايش يک استکان چاي بريزي ، قدر تک تک نفسهايش را بدان و به فرشته اي که مي خواهد او را از

 زمين به آسمان ببرد  بگو:


تو را به صداي گنجشکها و بوي خوش آرزو ها سوگند مي دهم او را از من مگير...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 16:22  توسط اکتای  | 

نرو ،تو هم مثل من نمي توني دوام بياري

نرو ،تو هم مثل من تو غُصه کم مي ياري

نرو ،تو هم مي پوسي ،مي ميري ،بي من نرو

نرو ،تو هم طاعون غم مي گيري ،بي من نرو

نرو ،تو که مي دوني  من بي تو ،تو بي من يعني حسرت

تو که مي دوني بي جواب مي مونه عشق و عادت

تو که مي دوني کم مي شم

تو که مي دوني هم آغوش غم مي شي

نرو ،بي من نرو...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 16:12  توسط اکتای  | 

فراموشت کردم ...

 فراموشت کردم ...

آسمون گرفته ست، هوا يه جوري سنگينه . احساس مي کنم نمي تونم نفس بکشم...دستم رو مي ذارم روي گلوم،قلنبه شده...الان پشت پنجره ايستادم، داره بارون مياد،کوچه خيس شده، مي بيني؟!!
چقدر دلم مي خواد رعد و برق بشه...بهت گفتم چقدر رعد و برق رو دوست دارم؟!...بعضي روزا اينجوري مي شم،نمي تونم نفس بکشم، انگار يه هلو رو درسته قورت دادم و گير کرده تو گلوم...حتما تاثير حال و هواي ابريه...از عصر که بارون شروع  شده اينطوريه...اين خيالت هم که ولم نمي کنه!...خيلي بد جنسه،با هوا هماهنگ کرده که اشک منو در بياره، ولي تو همين خيال باش!من تو رو فراموش کردم!حتي ديگه بهت فکر هم نمي کنم...چيه؟...چرا داري اينجوري نيگام مي کني؟...نکنه فکر کردي دارم دروغ مي گم؟...آخه من که بهت نيگا هم نکردم که بگي از نگاهم خوندي!...تازه، تو که هيچ وقت معني نگاهم رو نفهميدي!حتي معني بعضي وقتا سکوت کردنم رو هم نفهميدي...يادته؟!!!اون وقتا که مي گفتي:دوست دارم ، من مي گفتم :نه!باور نمي کنم ...براي اين بود که عصباني مي شدي و دوباره مي گفتي دوستم داري و سه باره و...صد باره!!!و من  غرق لذت مي شدم .عاشق همين تلاشت براي متقاعد کردنم بودم، اون وقت توي دلم مي گفتم:من هزار بار دوستت دارم...

نه!نگو که تو اينو نمي شنيدي و براي همين بود که مي گفتي که من بي احساسم و عشق حاليم نيست وهزار تا حرف ديگه...

خب!ديگه مهم نيست،حالا ديگه فراموشت کردم ...ديگه دلم نمي خواد از نگاهم چيزي رو بخوني يا سکوتم رو تعبير کني...الان حتي اگه بخواي مي تونم تو چشمات نيگاه کنم و بگم که فراموشت کردم...فکر نکن به خاطر دوريت هست که الان حالم خوب نيست،مطمئن باش به خاطر هواي ابريه.

نمي تونم نفس بکشم...راه گلوم بسته ست...دستم رو مي ذارم روي گلوم...

چند تا گنجشک روي سيم برق نشسته،مي بيني؟مي خوام اونارو بشمرم .يک،دو،سه،...اَه...نمي تونم،از پشت اشک نمي شه شمرد نمي دونم واقعا دو،سه،تا گنجشک روي سيم هست يا من از پشت اشک اونو چند تا مي بينم!.
چرا داري مي خندي؟!نکنه براي اينکه بالاخره موفق شدي اشکم رو در بياري؟من که گفتم مال هواي ابريه!...چند بار بگم":من فراموشت کردم...فراموشت کردم...مي شنوي؟فرامووووووووووووووش...
بالاخره خيالت دست از سرم برداشت،انگار باورش شد که فراموشت کردم و رفت.
با آستين لباسم اشکامو پاک مي کنم-از بچگي عادت دارم با آستينم اشکامو پاک کنم-شيشه پنجره رو بخار گرفته،با انگشتم روي شيشه يه قلب مي کشم و اسم تو رو توش مي نويسم...

                                                                                                برای تو

***

گريه هم با من دگر نامهرباني مي کند
قلبم اما گريه هايش را نهاني مي کند
اشک تنها مونس شبهاي تارم بود و بس
اشک هم با غم دگر اما تباني مي کند
بلبلي در زير باران نگاهم لانه داشت
اينک اما جغد شومي نغمه خواني مي کند
باغ قلبم از هجوم دردها پاييز شد
غصه هم در آن به شادي باغباني مي کند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 16:4  توسط اکتای  | 

سه تاري كه هيچوقت 


    نواختنش را نياموخته اي


     بردار.


     و شادمانه ترين ترانه اي را كه شنيده اي ، بنواز.


     تا نسيم اميد را..


     بر گونه هايت احساس كني

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 15:58  توسط اکتای  | 

*********

توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني بين ميليونها
 
ستاره يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت رو به به
 
 خودش جلب مي كنه.

بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند مي كني و اون ستاره رو اونقدر تماشا
 
 مي كني تا بالاخره به خواب مي ري.

اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ اثري از
 
 اون ستاره نيست.
 
اون موقعي است كه تموم غماي دنيا
 
هري ميريزه تو دلت.

بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرت رو رو به آسمون بلند نمي كني.
 
 تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي..
 
باز هم زندگي مي كني..نفس مي كشي و

دنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره كه نخواي به اون ميليونها ميليون
 
 ستاره ديگه نگاه نكني.

بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي
 
قشنگ رو تماشا ميكني و باز هم يه شب مي ري و
 
 ميبيني اثري از اون ستاره نيست.

اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي و باز مي ري سراغ
 
 يه ستاره زيباي ديگه.

همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره ي
 
 كه توي آسمون وجود داره.

اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره...چون تو با نهايت وجود دوستش داري.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 15:57  توسط اکتای  | 

چتر قرمز

 

 

 

در حالي كه خشكسالي پيشرفت مي كرد وبه نظر مي رسيد كه هميشگي خواهد بود ، تعدادي از كشاورزان نسبت به آينده خود نااميد بودند باران نه تنها براي محصولات بلكه براي زنده نگه داشتن مردم شهر نيز حياتي بود.زماني كه مشكل وخيم تر شد آنها تصميم گرفتند در كليسا جمع شده دعا كنند و از خدا بخواهند كه باران ببارد.

همه مردم شهر در كليسا جمع شدند همه نا اميدانه با خود فكر مي كردند اگر بعد از دعا باران نبارد چه؟

كشيش مشغول آرام ساختن حضار بود تا جلسه دعا را شروع كندكه ناگهان متوجه دختر كوچكي شد كه در رديف جلو به آرامي در جاي خود نشسته بود .

چهره آن دختر از هيجان مي درخشيد و در كنارش چتر قرمزي قرار داشت كه آماده استفاده كردن بود.زيبايي و معصوميت آن دختر ، كشيش را به لبخند واداشت چون به ايمان او پي برده بود.هيچ شخص ديگري از ميان دعا كننده گان چتري با خود نياورده بود.

همه آنها براي نماز باران آمده بودند ، اما آن دختر از خدا انتظار داشت كه با باراني كه نيازمندش بود ، به او پاسخ دهد.

 

غمگين ترين نگاه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 14:54  توسط اکتای  |